X
تبلیغات
سه دختر من - باران
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران...

دلم میخواهد امروز بارانی تمام نشود.دلم میخواست ساکن یک شهر پر باران بودم.تا بود نم را هر وقت خواستم استشمام کنم.کاش...

یادم هست سال قبل هم چنین روزهایی باران میبارید.من مشغول دکتر بردن دخترک به خاطر زردی آنهم در نبود پدرش.چه روزهای سختی بود سال قبل.تنها و با مسوولیت سه دختر.و من که از چهارمین روز زایمان تنها ماندم.

بگذریم...حتی نمیخواهم یادم بیاید.

امروز صبح مشغول دوختن دکمه شل شده ژاکت دختر وسطی هستم و در حین دوخت ازش میپرسم چه مامان بدی داری که دکمه ها رو بد میدوزه که زودی شل بشه.خواب آلوده گفت نه خیلی هم خوبی.من که از تعریف دختر در آسمانها بودم دوباره ازش پرسیدم من رو بیشتر دوست داری یا شکلات صبحانه؟(تب شکلات صبحانه خوری دختر ها رو گرفته بد جور)گفت هردوتون رو.من که بلاتکلیف مانده بودم از این جواب جهت شفاف سازی پرسیدم کدوم رو بیشتر؟و خیلی ریلکس جواب داد شما رو یک کمی از شکلات صبحانه بیشتر دوست دارم!!!و دوباره پرسیدم من یا شمال دریا؟(دختر وسطی به شمال میگوید شمال دریا!)گفت شما رو از شمال دریا یکم بیشتر دوست دارم.و من برای شفاف سازی هر چه بیشتر پرسیدم اگه بهت بگم نرو شمال بمون پیش من قبول میکنی؟چشمای خواب آلودش باز شد و گفت:من از اول گفتم هر دوتون رو یه اندازه دوست دارم.شما نشنیدی!و من فهمیدمکه همان شمال دریا و شکلات صبحانه از من برایش مزه دار تر است!

یک نقاشی کشیده و اعضای خانواده را در آن نقاشی کرده است.

در دایره صورتی من را کشیده کنار میز لپ تاپ و مخلفات و موس و میز کنار دستم و...

در دایره زرد خودش و دختر بزرگه را کشیده که با هم مدرسه می روند.

در دایره سبز ساعتمان را کشیده

در دایره قرمز دخترک را کشیده

و حالا واضح و مبرهن است که آن کسی که در دایره قرمز قرار دارد کیست؟به جای پدر طفلکی اش و البته به قول خودش چون جا نبوده برچسب مزرعه دار کارتون گوسفند ناقلا را زده!کلا دختر وسطی به صورت یهویی از نقاشی خسته میشود .خدا رحم کند که بار بعد چه برچسبی جای مرا بگیرد.سعی میکنم جز برچسب پرنسس و سیندرلا و سفید برفی و... چیز دیگری برایش نخرم!

این هم یک نقاشی دیگر که خودش خودش را تحویل گرفته و نمودار ارزشیابی برای خودش رسم کرده و خانه بسیار خوب را هم برای خودش تیک زده و امضایی و صد آفرینی به خودش داده!

دختر بزرگه هم همچنان سرش به درس و کلاس زبان است.و هر روز که از کلاس برمیگردد و اصطلاح یا لغت جدیدی یاد میگیرد مثل معلمهایی که میخواهند مچ بگیرند آن لغت یا اصطلاح را از من میپرسد و خدا را شکر که کمی کلاس رفته ام و معنی ها را تا حدودی میدانم.خدا نیاورد آن روزی را که تو معنی لغتی را ندانی.میگوید شما چی یاد گرفتی؟من از شما بیشتر زبان بلدم با اینکه بچه شما هستم.و من را از شرم عرق ریزان میکند.جوری که همان لحظه تصمیم میگیرم در اولین فرصت برنامه 405لغت گوشی ام را دانلود کنم و شروع کنم به لغت حفظ کردن برای پرسشهای بعدی!چیزی که مرا در زندگی بیشتر از همه چیز عذاب میدهد این است که روزی بیاید دخترانم به من بگویند تو بلد نیستی.بعید نیست همان روز از غصه دق کنم.

دخترک هم برای خودش می پلکد و کارهای جدید یاد میگیرد.اما هنوز حرف نمیزند.یعنی کلمه نمیگوید.هر چه هم فکر میکنم دو دختر دیگر کی به حرف افتادند یادم نمی آید.گاهی دلم زیادی شور میزند.عاشق مداد و کاغظ است و در اولین فرصتی که پا بدهد دو سه تا مداد از دختر ها برمیدارد و فرار میکند.اما تا بخواهد کاغذ پیدا کند صاحبان مدادها آنها را پس گرفته اند و دخترک لبخند شیطنت و پیروزی به لبش میخشکد.الهی بمیرم برای تو.

جذاب ترین کاربرایش  این است که لباسی را دور گردنش بیندازد و راه برود.و تصور کن لحظه ای را که لباسها از روی بند لباس حیاط جمع میشوند و برای تا شدن وسط اتاق پخش میشود چه لحظه باشکوهی است برای دخترک!

این هم همان ژاکت که حین بحث در مورد دوست داشتن مشغول دکمه دوختنش بودیم با شال و کلاهش که سال قبل بافتم.







برچسب‌ها: روزانه, دختر وسطی, دخترک, دختر بزرگه, نقاشی, بافتنی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 10:22  توسط مامان دخترا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ رو برای سه دخترم مینویسم.از کاراشون و روزمرگیهاشون تا بعد ها هم برای خودشون جالب باشه و هم برای من تداعی خاطرات بشه.

نوشته های پیشین
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
مرداد 1391
پیوندها
طهورا گلی
زینب دخمل ناز
خاطرات چادر مشکی
بهشت کوچک خانه ما(مینو جان)
مامان سیسی و نیمای قند و عسل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM